چکامه ها:

چکامه ها از: پرواز همای
ایــن چه جهانیست
ایــن چه جهانیست؟ ایــن چه بهشتیست؟ این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟ این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصـاف نیست آی رفیق این ره انصـاف نیست این جفــــــــــــــــــاست راست بگو، راست بگو، راست فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟ راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست راست بگو، راست بگو، راست فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟ بر همه گویند که هوشیار باش بر در فـــردوس نشینــــد کسی تا کـه به درگــاه قیـــامت رسی از تـو بپرسنــد که در راه عشق پیـــرو زرتشت بدی یـا مسیـح؟ دوزخ ما چشم به راه شماست راست بگو، راست بگو، راست آنجا نیز، باز همین ماجراست؟ راست بگو، راست بگو، راست فــــــردوس بــــرینت کجــاست؟ این همه تکــرار مکن ای همای کفر مگو، شکوه مکن بر خدای پـای از این در که نهادی بـــرون در غل و زنجیــر برنـدت بهشت بهشت همــان ناکجـــــــــاست بهشت همـان ناکجـــــــــاست وای به حالت همای وای به حالت این سر سنگین تو از تن جداست نه... نه... نه... نه... توبه کنم باز، حق با شماست

من از جهانی دگرم
من از جهانی دگرم (2) ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، رهایم کن (2) ( نمی خواهم در این عالم بمانم (2) بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن (2) )2 تو را اینجا به صدها رنگ می جویند (2) تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها در جنگ می جویند تو را اینجا به گرد سنگ می جویند (2) تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما (2) نمی دانم کیم من (2) آدمم روحم خدایم یا که شیطانم تو با خود آشنایم کن (2) اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست (2) پس ای مردم (2) خدا اینجاست خدا در قلب انسان هاست (2) به خود آی (2) تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست (2) همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت (2) خداوندا (بسوزانم) (2) همایم کن (2) نمی خواهم در این عالم بمانم (2) بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن ، جدایم کن من از جهانی دگرم.

ازباده مدهوشم کنید
( من همان مجنون مست یاغی ام روز و شب محتاج جام باقی ام ) 2 یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام ازباده مدهوشم کنید 2 در خرقه پنهان می کنم می را و کتمان می کنم ترک ایمان می کنم هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان می کنم ترک ایمان می کنم ازباده مدهوشم کنید2 پندم ای زاهد مده 2 ، با که گویم 2 من نمی خواهم نصیحت بشنوم 2 آآآآی مردم، پنبه در گوشم کنید ازباده مدهوشم کنید2 دردی کشم 2 ، بار رفیقان می کشم پر می کشم همچون همای در آتشم 3، ای وای خاموشم کنید 2 ازباده مدهوشم کنید 2 با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم آی آی مردم پنبه در گوشم کنید ( من همان مجنون مست یاغی ام روز و شب محتاج جام باقی ام ) 2 یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام ازباده مدهوشم کنید 2

توبه ها را بشکنیم
توبه ها را بشکنیم 2 ( ميخانه ها را وا کنيد ای باده خواران پیمانه را احيا کنيد ای می گساران ) 2 باده در ساغر کنيد خرقه از تن بر کنيد توبه ای ديگر کنيد توبه ها را بشکنيد آمد بهاران 2 یادی از آیین مستانی کنید تا سحر پیمانه گردانی کنید روز و شب معشوقه بازیهای عرفانی کنید مست پنهانی کنید 2 همچون خماران توبه ها را بشکنيد آمد بهاران 2 عاشقان غوغا کنید بر دل شیدا کنید یک نفس گر می توان ساغر زدن پس چرا اندیشه ی فردا کنیم غصه از سر وا کنیم پیمانه را احیا کنیم 2 ای بی قراران 2 توبه ها را بشکنيم آمد بهاران 2 ( ميخانه ها را وا کنيد ای باده خواران پیمانه را احيا کنيد ای مل گساران ) 2 باده در ساغر کنيد خرقه از تن بر کنيد توبه ای ديگر کنيد توبه ها را بشکنيد آمد بهاران
ملاقات با دوزخیان
آندم که مرا می زده در خاک سپارید زیر کفنم خمره ای از باده گذارید تا در سفر دوزخ ازین باده بنوشم بر خاک من از سایه ی انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات هرقدرکه درخاک ننوشیدم ازین باده ی صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جزساغرو میخانه و ساقی نشناسم بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم گر همچو همای از عطش عشق بسوزم از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
بگرد تا بگردی
بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان 2 اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان 2 پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی 2 در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، عجب بیهوده میکوشی در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه عاری ، عجب بیهوده پنداری در اینجــا همـــدم و همسایــــه ات در رنــج و بیمــاری تو آنجا در پی یاری چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند! چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند! چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند! به دنبال چه می گردی که حیرانی خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی! همـــای از جــــان خـــود سیری کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری لبت را چون لبــــان فرخی دوزند! تو را در آتش اندیشه ات سوزند! هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند! تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند!
Languages: ENGLISH / PERSIAN | © 2010 | Designed by KIAGRAPHIX